![]() |
![]() |
|
| می توان، از میان این فاصله ها را برداشت... دل من با دل تو... هر دو بیزار از این فاصله هاست... |
|
باور کنید من اجازه گرفتم و اومدم و میدونم هر کاری کنم نمیتونم به قشنگی صاحبخونه بنویسم
اما قول دادم که واسش آپ کنم پس به بزرگی خودتون ببخشید . این شعر رو هم تقدیمش میکنم : یافتم ! یافتم ! آن نکته که می خواستمش با شکوفایی خورشید و گل افشانی لبخند تو ، آراستمش تار و پودش را از خوبی و مهر خوش تر از تافتۀ یاس و سحر بافته ام " دوستت دارم" را من دلاویزترین شعر جهان یافته ام . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 1:22 AM توسط عاطفه |
|
|
تولحظه لحظه ی زندگیم به وضوح دیده میشه !
تموم نشدااا... اما ارزشش بیشتر از این حرفاست که بشه با این کلمات توصیفش کرد !
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - دلم یه مسافرت می خواد !
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 اسفند1385ساعت 9:8 PM توسط عاطفه |
|
|
بعد از یه غیبت طولانی بلاخره 2 دقیقه وقت پیدا کردم که واسه خودم باشم! اونم اتفاقی !!! چقدر دلم هوای اینجارو کرده بود ! یه شب سرد ... و بی سابقه ... (از نظر سردی البته) و تکرار نشدنی ... حتماً نباید خوش بگذره که بهش بگم به یاد ماندنی...یا تکرار نشدنی... دیگه هر شبم به یاد ماندنیه ... و غیر قابل تکرار !!! دارم زندگی می کنم ! نمی دونم چرا به دلم نیست بنویسم ! سخت شده ! شاید چون خیلی وقته که نبودم ! تنبل شدم ! - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - #بیقانقان !# اومد بگه : بیگانگان ... گفت بیقانقان ! اشتباهی ... اتفاقی ... نکته : اشتباهی !!!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 0:14 AM توسط عاطفه |
|
|
تو تمام سال هایی که از خدا عمر میگیری هزاران نفر اسمتو صدا میزنن ! این قرصتُ به من بده که وقتی از تهِ دل صدام میزنی ، بشنوم ...
دیروز داشتم "سهراب" رو ورق میزدم . "و خدایی که در این نزدیکی ست ... یا : "هر کجا هستم ، باشم و یا : "کار ما نیست شتاسایی راز گل سرخ ، * نتیجه ی مرخصیم هنوز معلوم نشده ... * راستی ،
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 23 بهمن1385ساعت 0:24 AM توسط عاطفه |
|
|
با اجازتون میرم مرخصی ! یه ۳- ۴ روز ... بلکه به چیزایی عوض شه ! * * * التماس دعا !
راستی...شد ۱ سال !!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 18 بهمن1385ساعت 3:30 PM توسط عاطفه |
|
|
می جنگم ... اگر همیشه و همه جا تاریک بود و ساکت * * * بی بهانه یاد من باش !!! (خودخواهی ِ ؟!) |
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 بهمن1385ساعت 10:33 PM توسط عاطفه |
|
|
پروردگارم ! گم کرده ای دارم و آن را در هر کجا جسته ام ... اما نیافتم ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 بهمن1385ساعت 1:18 PM توسط عاطفه |
|
|
بعضی وقتا اینقدر دلم هواتو میکنه... ! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 13 بهمن1385ساعت 1:16 AM توسط عاطفه |
|
|
میتوانم بگویم : اما نمی توانم از تو بخواهم که دوستم داشته باشی ...! * * * بفهم !!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 11 بهمن1385ساعت 9:47 PM توسط عاطفه |
|
|
بدون شک!
کار تو درست بود !!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 10 بهمن1385ساعت 9:25 PM توسط عاطفه |
|
|
- می دونی ... تو این دنیا بودن و زندگی کردن لیاقت می خواد ، که تو به اندازه ی یه سر سوزن هم نداری !!! مال اونایی ِ که بهش عشق بورزن ! اونایی که قدرشو بدونن ! اونایی که ازش لذت ببرن ! اونایی که شکر گزار نعمتین که خدا نصیبشون کرده ! نه تو و امثالت که به اندازه ی پشیزی هم واسش ارزش قائل نیستین ! آدم باش ! . . . حس قشنگ بودنت و لمس کردنت ... باور اینکه می تونی حقیقی باشی ! هر روز بیشتر از دیروز !!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 11:36 PM توسط عاطفه |
|
|
احساس بی احساسی ! بی تفاوتی ! وقتی دیگه هیچی اهمیت نداره ! خالی ... سبک ... . . . یه جورایی مرده ...! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 بهمن1385ساعت 4:9 PM توسط عاطفه |
|
|
یه فرصت دیگه ! یه بار دیگه ! دوباره ...! مورچه رو ببین!مثل معروفه !!! یعنی مورچه هم نیستی؟! *** یه چیزی هست به اسم "خود باوری" ...! فکر کن بهش !!! بد نیست! *** یه مسئله ی خنده داریم هست! اینکه خودتم نمی دونی چته ...!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 بهمن1385ساعت 12:9 PM توسط عاطفه |
|
|
وقتی نمی دونی چیکار کنی ، چیکار باید بکنی ؟! نظر خواهی فعالِ ! نظرتون رو بگین ! *** سردرگمی ِ ... دلت بخواد بلند گریه کنی اما نتونی ! از ترس...ترس اینکه کسی صداتو بشنوه ...ترس اینکه بفهمه چه گندی زدی ... ترس اینکه ... اه...! ... اما... بالاتر از سیاهی که رنگی نیست! *** چی میشد اگه اینجا بودی...؟که هر وقت اراده می کردم می دیدمت..؟ که هر وقت غصه داشتم میومدم تو بغلت نوازشم می کردی؟کاش تصور وجود خارجی داشتنت اینقدر سخت نبود!!! *** خدایا ! دلیل بودنم فقط تویی!امیدوار بودم چون فکر می کردم تورو دارم! اما حالا که تورو هم ندارم نمی خوام باشم! تمومش کن! خواهش می کنم !!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 1:0 PM توسط عاطفه |
|
|
(اصلاً حواسم نبود...ببخشید !) خواب هم چیز خوبیه هااااا! امتحان کن...بد نمی بینی ! راستی ببخشید من ۸ صبح اولیو نشنیدم! ولی تو که خودت گفتی...پس چرا گفتی ۱۲ ساعت ؟! یه کلاس ریاضی پیدا کردم واسه اونایی که ریاضی اول ابتدایی یادشون رفته ! بیا بریم با هم !!! ایندفعه هم رفتین سینما برای اطمینان خاطر پاستیلُ از بیرون بخرین لطفاً ...! ضمناً مبارک باشه ... چیز خوبی خریدی !!! اینقدم درس نخون...! . استاد این time table تون رو هم بزنین پشت پنجره اگه اشکال نداره ! . . . یه دوستِ به تمام معنا ! مثل برادرِ نداشتم! البته اگه اشکالی نداره !!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 11:31 AM توسط عاطفه |
|
|
تا حالا حالت از چیزی به هم خورده ؟! . . . . من حالم ازت به هم می خوره ! دیگه نمی خوام ریختِ نحستو ببینم ! این بود جواب اونهمه زحمت؟! مگه چی برات کم گذاشتن؟! آخه تو چه مرگته ؟! . . . چیکار کنم من ؟!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 3 بهمن1385ساعت 11:9 AM توسط عاطفه |
|
|
چرا؟! واقعاً چرا ؟! حرفی واسه گفتن نمونده ! اصلاً حرفی واسه گفتن نذاشتی که من بخوام بگم یا نخوام بگم! ---------------------------------------------------------------------------------- چرا اونطوری که من میخوام نیست ؟ اگه نباید اونطوری که من می خوام باشه پس چرا قبلاً بود؟! چی تغییر کرده؟ یه چیزی تغییر کرده...یه چیزی کمه ... آره...یه چیزی کمه...! تو کمی ...! کم نبودی...کم شدی... کی کم شدی؟!چرا کم شدی؟! چرا جبران نداشته ها اینقدر سخته ؟! چرا هیچی نمیتونه جاتو بگیره؟!چرا هیچی جای خالیتو پر نمیکنه؟!
"چرا" هم تکراری شده...به جاش چی بگم؟! ----------------------------------------------------------------------------------
گنگ ِ...مبهم ِ...ناشناختس... یه حس جدید ِ...یه حس نو... بدون واسطه ...! . . . نمیدونم!!! ---------------------------------------------------------------------------------- اومد ... با "فوق العاده" ! ارادت داریم !!!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 دی1385ساعت 11:45 PM توسط عاطفه |
|
|
بییب...بییب...بییب...بییب...بییب...بییب...بییب...بییب...
مشغوله !!! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 29 دی1385ساعت 3:9 PM توسط عاطفه |
|
|
..."ما که می خواستیم خان قلی خان شویم این شدیم... تو که می خواهی ما شوی حیف نان هم نمی شوی..."
نخند ... فکر کن ...!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 دی1385ساعت 11:32 PM توسط عاطفه |
|
|
یه کاری بکن بشناسمت... یه کاری بکن که احساس کنم هستی... که ببینمت... که بشنومت... که نگه نداری... که نزنه تو سرم... که صدامو خفه نکنه... یه بار ... فقط یه بار ... این دفعه با تو ، از این به بعدش با خودم ... قول میدم !!!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 دی1385ساعت 2:6 PM توسط عاطفه |
|
|
اولین من منتظرم از شروع تا حال |
| اینجا |
داستان ها دارم, از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو ,
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو , بی تو میرفتم , تنها , تنها و صبوری مرا کوه تحسین میکرد !!! |
| گذشته |
|
فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 اردیبهشت 1384 |
|
RSS
|